سیده زین اَب

درخواست حذف این مطلب

چه قدر عبارت سیده ا ین اَب را بیشتر از بانو یا بی بی یا خانوم یا زین اَب دوست دارم ...

سیده ا ین اَب، همان ابهتی را به ذهنم متبادر می کند که " ما رایت الا جمیلا " متبادر می کند...



پ.ن:

رفته بودم دیدنش. به وضوح حالش دگرگون بود ...وقت برگشتنم، پارچه ی سیاهی مقابلم گرفت. گفت آنجا که سوغاتی نبود اما این برای شما دخترم! به پارچه ی سیاه نگاه . هنوز از دستش نگرفته بودمش. نگاهش که توضیحی بدهد اقلا.

لبخند زد. گفت: پرچمِ حرمِ سیده زین اَبه ... برای شما ...

homesick

درخواست حذف این مطلب

چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستان در مورد آقای زائری حرف می زدم. کمی از او خوانده بودم و کمی با طرز تفکرش آشنا شده بودم. از طرفی، فهمیدن ِ این موضوع که تحت تاثیر موسی صدر است هم در جهت گیری ام به سمت ِ او بی اثر نبود. مصاحبه اش با دهباشی در خشت خام را دیدم و نمی توانم کتمان کنم که از بعضی حرف هایش تا چه اندازه خوشم آمده بود. تمام این قضایا پیش از این است که به برنامه ی تلویزیونی فرمول یک برود. داشتم برنامه می ریختم که بعد از امتحانات بنشینم و سر فرصت هم یکی دو تا از کتاب هایش را بخوانم، هم نشریه اش را تهیه کنم و با حوصله و دقت بخوانم هم اینکه اگر مستند دیگری پیدا ، ببینم. داشتم فکر می اگر مناظره ای یا سخنرانی داشت هم بروم و بیشتر آشنای ِ عقایدش شوم.

تازه داشتم فکر می که یک نوع تفکر مذهبی ِ مداخله گر در امور اجتماعی را می توانم بپذیرم که شنیدم ممنوع صویر شده است.

خنده دار است ... انگار به نقطه ای رسیده ایم که جز " ممنوع الـــ " هیچ استراتژی ِ دیگری در چنته مان نداریم برای حفظ ِ خودمان ... به وضع بدی دچاریم ... ممنوع صویر ، ممنوع الصدا ، ممنوع المنبر ، ممنوع از نوشتن شدن و ... این ها هیچ کدام راه حل های اصلی نیستند ...



پ.ن:

باید این پست را توی اینستاگرامم می نوشتم، اما می دانید ؟ خنده دار ِ دوم این است که برای برخی ملاحظات شخصی ننوشتم.برای پیش برد کاری مجبورم با گروهی کار کنم که وقتی فهمیدند نیستم، جوری برخورد د که انگار چه خلافی مرتکب شده ام. بماند که چه قدر خدا خدا که پیشینه ی عضو انجمن ی بودنم را نبینند و نشوند و نفهمند ... نه آن که من از روزگار ِ گذشته ام پشیمان باشم ! ابدا !

فقط آن کار برایم مهم بود و جز از آنان ، از هیچ دیگری بر نمی آمد ... حالا با توجه به طرز تفکر ِ آن ها نمی توانم اینستاگرامم را باز کنم و بنویسم همصدای با زائری میگویم #شرم_بر_مجلس که یک وقت کار ِ خودم در خطر نیفتد ... و خب می دانید ؟ لعنت به مصلحت نگری ...

شب غم کشت ما را...

درخواست حذف این مطلب


.
.
.
یا رازق الطفل الصغیر .. یا راحم الشیخ الکبیر ..

یا جابر العظم [ القلب ] ال یر ...
یا جابر العزم ِ ال یر ...
.
..
...
....

خواهرانه !

درخواست حذف این مطلب

میگه آبجی ؟ میگم جان ِ آبجی ؟ میگه تو چته ؟ همش از صبح حس می کنم می خوای یه چیزیو بگی ولی نمی گی. میگم نه چیزی نمی خوام بگم. میگه آبجی بگو. هیچی نمیگم. لحنشو عوض می کنه و میگه از اون تیریپ های ِ ی من مدفن رازِ توعه و این حرفا. نگاش میکنم. می خندم. رسیدم به اون نقطه ای که با کوچیکترین انرژی ِ اکتیواسیونی به حرف میام. ولی بازم هیچی نمی گم. میگم بابا چیزی نیست که. میگه چرا آبجی. هست. تو دلم می گذره کاش یه کم بزرگ تر بودی دختر، چون خیلی چیزا هست که فقط باس به خواهر گفت شون تا سبک شی. کاش کنکور نداشتی دختر ...

دستمو میگیرم سمتش. دستشو میاره جلو. از توی مُشتم، بادوم میندازم توی ِ دستش. میگم خی تخت. هیچی نیست.





اومده تو اتاق. و ه تو دروازه. میگه آبجی ؟ میگم هوم ؟ میگه نمی خوای درس بخونی ؟ میگم نه. میگه چرا ؟ میگم حالشو ندارم. میگه طبق اصول ِ روانشناسی یکی از راه حل های ِ پیدا ِ حال اینه که یکی جلوت درس بخونه، تا تو تمایل پیدا کنی به خوندن. میگم خب ؟ میگه بیام تو اتاقت درس بخونم ؟ میگم میخوای بیایی اینجا، بیا ! منتهاش من نمی خوام درس بخونم. میگه آبجی امتحانت کِیه ؟ میگم بیست و چهارم. میگه چی داری؟ میگم میکروب. میگه شب ِ بیست و سوم که داری می زنی تو سر ِ کتابت ، میام امشبت رو بهت یادآوری میکنم. می خندم. میگم بیا ! تو سرم می گذره آب از سر من گذشته بچه...

وصله ی ناجور ...

درخواست حذف این مطلب

به تاریخِ بالای ِ صفحه ی موبایلم نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. آشناست انگار ... sms هایم را چک میکنم. پیام آمده دانشجوی گرامی، خانم ِ ... به مناسبت روز دانشجو ، از تخفیف بیست درصدی کتابفروشی ِ ... بهره مند شوید. صفحات مجازی را ورق می زنم. برنامه دارد. ریز برنامه ها را نگاه میکنم. استندآپ کمدی با اجرای فلان کَسَک ! اجرای زنده ی موسیقی با اجرای ِ فلان خواننده ! و الخ ... ! بالا می روم ، پائین می آیم همین چیز ها دستگیرم می شود. یادم می آید روز ِ دانشجو ، روی میز های سلف، گلدان می گذارند و یک شاخه رز. توی ظرف های ِ غذا هم یک پرتقال.

به تاریخ نگاه می کنم. شانزده آذر ... چند بار با خودم تکرارش می کنم. به سال های گذشته فکر میکنم. چه طور گذشته ؟ آمده سر کلاس، روز دانشجو را تبریک گفته ... بعد یکی از خوشمزه های کلاس گفته به مناسبت روز دانشجو نه و نیم رو ده می دید ؟ بعد دیگری اضافه کرده بیست و پنج صدم هم بدید راضی ایم به خدا. و بعد ما هم خندیده ایم الکی الکی. بیشتر فکر میکنم. لابد جلوی ساختمان ِ ایثار ، یک تریبون آزاد هم گذاشته اند من باب ِ مشکلات دانشجویی ! که یک سری یک چیز هایی می گویند و یک سری هو می کشند و یک سری کف می زنند و تشکل هم به خیالش ، پند ِ تریبون آزاد ِ ی را عملی کرده ، از خود راضی ، فردا توی نشریه اش انعکاس می دهد ...
فکرم می رود پیش ِ انجمن ی. پیش ِ بسیج. که الآن حتما توی هول و ولای ِ برگزاری ِ مراسم اند ... من از هر دو گروهشان خبر دارم. می دانم که الآن دارد توی ِ اتاق ِ فکر ِ انجمن می گذرد که یک کاری کنند که نو باشد و بچه ها را جذب کند و هر طور شده از برنامه ی بسیج سَر تر برگزار کنند و بسیج هم دارد طوری برنامه می ریزد که پوز ِ انجمن را بزند و برنامه اش جذاب تر باشد و قص علی هذا ...
بسیج که پولدار تر است لابد آمفی ِ را می گیرد و برنامه ی انجمن می رود آمفی ِ فنی. به نشریات شان فکر میکنم. که یحتمل متن های طنز خواهند نوشت در مورد دانشجو. می دانی ؟ این روز ها فقط بازار ِ طنز ، مشتری دارد ... و غریبه که بین مان نیست ؛ بگذار راحت بگویم که این لغت " دانشجو " محتوای طنزی در خودش دارد این روزگار ... آ کدام دانش ... ؟ کدام جو ... ؟
بیشتر فکر میکنم. به شانزده آذر ها ... توی سرم می گذرد سه سال گذشته از سال هایی که سیزده آبان را جشن می گرفتیم. آن جا هم همین طور بود. نمایش و سرود و استندآپ کمدی و ... جواب ِ یکی از خوشمزه های کلاس با مضمون ِ" خانم ، بیست پنج صدم بدید به همه ی بچه ها " در جواب ِ تبریک ِ روز دانش آموز ِ معلم های مان...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم.به چشیدن ِ طعم ِ تشکل های و به وجم از همه ی گروه ها و رد ِ همه ی پیشنهاداتی که از سمت تشکل ها به سمتم می آمد ... از هیچ کدامشان احساس پشیمانی نمی کنم. حتی ذره ای ...
به سه سال دانشجویی فکر میکنم. به سه سال دور ِ باطل ... به آن شعر ِ شهریار که یک مصرع وسطش داشت که می گفت " این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ... ؟ " یادم به آ ین باری می افتد که با مان از شرایط ِ رفتنِ از ایران حرف می زدیم. به همان باری که تمام راه ِ برگشت را با خودم درگیر بودم که از ایران رفتن ؟ به خاطر از ایران رفتن برای تویی که به خاطر ایران رفته بودی ؟
به شانزده ِ آذر فکر میکنم. به همه ی آرمان هایم ... به همه ی رویاهای بر باد رفته ... به همه ی امید های به بار ننشسته ... به همه ی کوفتگی های روح ... به همه ی از پا نشستن هایم ... به شانزده آذر فکر میکنم. هیچ ارتباطی بین خودم و این روز دستگیرم نمی شود ... سنگینی ِ تاریخ را روی ِ قلبم احساس می کنم ... ناخودآگاه لپ تاپم را باز میکنم و مرور گر را بالا می آورم. بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... بعد از مدت ها ... khamenei.ir را تایپ می کنم. می خوانم :
«اوّلین فریضه ی دانشجویی عبارت است از آرمان خواهی.»
پیگیری آرمان ها و تکرار و پافشاری بر آنها موجب گفتمان سازی و اثرگذاری بر مراکز تصمیم گیری مدیریّت کشور خواهد شد.
جمله را می خوانم و برمیگردم و باز از نو می خوانم. دوباره .. سه باره ... چهار باره ... به کلمه ی آرمان که فکر میکنم آن شعر نیما توی سرم رژه می رود ... نازک آرای ِ تن ِ ساق گلی // که به جانش کشتم // و به جان دادمش آب // ای دریغا به برم می شکند // دست ها می سایم تا دری بگشایم // بر عبث می پایم ...
به آرمان فکر میکنم ... به شانزده آذر 1332 ... به خون ... به شانزده آذر ِ 1397 ... به استندآپ کمدی ... به خودم ... که وصله ی ناجورم به تن ِ این تاریخ ... یادم به می افتد. بعد از هم به موسی صدر و جواب ِ نامه اش به آن دانشجوی ِ لبنانی ِ از وطن رفته ... به شهید بهشتی ... به آن صحبت ِ دانشجو موذن جامعه است ... تا می آیم فرار کنم، راه ِ فرارم بسته می شود؛ وقتی بلافاصله یادم می افتد که خدا ، ابراهیم را که شکوه کرده بود از این که صدایش به جایی نمی رسد ، پند داده بود که " علیک الاذان و علیَّ البلاغ ... "
ی ، کنار ِ گوشم می کند : اولین فربضه ی دانشجویی عبارت است از آرمان خواهی ...
خواب در چشم ِ ترم می شکند ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

و قرار ها ...

و قول ها ...

the last solution

درخواست حذف این مطلب

این جا فرصت نمی شود. ولی به خودم قول داده ام، یوم القیامه از خدا بخواهم کمی حسابرسی ام را به تاخیر بیاندازد تا توی آن جمعیت بگردم و پیدایت کنم و همه ی حرف هایی که از دنیا توی دلم باقی ماندند و روی روحم رسوب د را بزنم ...

دیر است؛ میدانم ... لکن چه چاره؟


ریزه کاری ها

درخواست حذف این مطلب

یک. دیر وقت بود که رسیدیم. حوالی ساعت یک ِ شب. من آ ین نفری بودم که وارد ِ ورودی ِ آپارتمان شدم. در را بستم و چک تا مطمئن شوم خوب بسته شده. کنار پدر ایستادم تا آسانسور بیاید. بابا نگاهی به در انداخت و به سمتش رفت. گفتم خوب بستمش . چیزی نگفت.

در را باز کرد ، بیرون رفت و آقای ِ نگهبان را صدا زد. گفت :

" حاج آقا یکی دو ساعت دیگه هوا سرد تر می شه ، من درو نمی بندم ، می ذارمش رو هم. سرد تر که شد بیا داخل ل . این جا شوفاژ روشنه. "

بعد جواب ِ تشکر ِ نگهبان را داد و آمد داخل. زبانه ی در را دستکاری ِ کوچکی کرد و در را روی هم گذاشت. توی آسانسور داشتم نگاهش می و فکر می که من در را خوب چفت ِ هم که یک وقت نیاید ، بابا رفت بازش کرد که نگهبان یخ نزند ... داشتم فکر می مگر زیر دست ِ خودش بزرگ نشده ام ؟ پس چرا اصلا حواسم نبود که سرد است ... که داخل " برای هیچ ی " شوفاژ روشن است در حالی که چند نفر، آن بیرون دارند یخ می زنند ... چرا انقدر تفاوت نگاه داشتم با پدر ... ؟! باورت می شود بگویم ساعت یک ِ شب کشید به دو ِ شب ، به دو و نیم ِ شب و من هنوز داشتم فکر می ، ظرافت های لازم ِ زندگی ِ درست را ندارم ... ؟!



دو. بابا کنار جاده نگه داشت. رفته بود مارکت که ید ِ مختصری برای سفر کند. من از پنجره داشتم بیرون را تماشا می . حواسم جمع ِ سگی بود که داشت یک زمین ِ خلوت را می گشت و می گشت و بو می کشید و بو می کشید ... مامان گفت اون سگو می بینی ؟ گفتم آره . گفت:

" ماده سگه ... الآن توله داره. داره دنبال غذا می گرده برای توله هاش. "

گفتم : آخی بیچاره. اینجا که هیچی پیدا نمیشه که ...

مامان سرش را به عقب چرخاند. یک ساندویچی سر راهی آن جا بود. گفت :

بپر پائین از اون ساندویچی سوسیس بگیر ، بعدم آروم بنداز جلوش. حواست باشه ها. ماده ها وحشین.

با مختصر ترسی از جمله ی آ مامان ، از ماشین پیاده شدم. در را به ح ِ عادی ِ همیشه بستم. اما لازم بود آرام تر ببندمش. خیلی خیلی آرام تر.می گویم لازم بود، چون به محض ِ بسته شدن ِ در ،سگ ماده که فاصله ای با ما نداشت ، یک لحظه سمت مرا نگاه کرد و بعد که من راه افتادم به سمت ساندویچی پا گذاشت به فرار ... ایستادم ، تماشا . تا جایی که ممکن بود از من دور شد.

سوار شدم. گفتم مامان در رفت که ... گفت آره، باید درو آروم می ذاشتی روی هم مامان! به خاطر این که بچه دارن ، در عین وحشیت شون ، جون ترس هم می شن.

سر جایم نشستم. بابا داشت می آمد. رفته بودم توی خودم ... تا آ ِ سفر ، گه گدار ، به آن سگ فکر می ... و به زمختی که من از خودم نشان داده بودم ... به سگی که با حواس ِ جمع مادر می شد گرسنه نماند و به منی که بی حواس ، او را گرسنه رانده بودم ...



سه. سید عباس ، دبیرکلِ آن قدیم های ِ حزب الله لبنان ، یک بار از جاده ای رد می شده که گربه ای در آن مشغول غذا خوردن از کیسه ای بوده. یکی از راننده های ِ همراهش ، بوق می زند و آن گربه می ترسد و از خوردن دست می کشد و فرار می کند ... بعد که می رسند راننده را صدا می زند و می گوید اگر آن گربه، توی قیامت از من بازخواست کند چه باید جواب بدهم؟ ( یا یک همچین چیز هایی ، چون من سیزده به در این مستند را دیده ام و درست یادم نیست. ) به خاطر گربه ای به راننده اش می گوید مرا توی ِ آتش ِ جهنم نیانداز ...

مستندی که در مورد این شهید است ، اسمش " زندگی ِ خوب، مرگ ِ خوب " است. به شدت پیشنهادش میدهم. سر جمع فکر نمی کنم چهل دقیقه هم باشد اما ، مطمئن باشید تاثیر خوبی توی ِ زندگی دارد. اقلا قول میدهم برای چهل دقیقه حال تان را خوب می کند وقتی نامه های ِ عربی که برای ِ همسرش نوشته را بخوانید ... وقتی ظرافت های ِ روحی اش را ببینید ... وقتی نوع ِ متفاوت ِ برخورد هایش را ببینید ...

این مستند را ببینید و باور کنید فقط ی می تواند درست زندگی کند که پر از ظریف کاری باشد ... و فکر نمی کنم این جا ی شک داشته باشد که فقط ی می تواند خوب بمیرد ، که خوب زندگی کرده باشد ...


( شاید باورتان نشود ولی من این مستند را وقتی دیدم، که نشسته بودم روی ِ یک درخت ِ بلوط ِ کهن سال. با یک فاصله ی خوبی از زمین ... هندزفری را فرو کرده بودم توی گوشم و از صدای ِ شلوغی های اوا ِ روز ِ سیزده به در ِ فک و فامیل دور شده بودم و مستند را با جان و دلم می دیدم و حظ می بردم. )


از اینجا ببینید.

...

درخواست حذف این مطلب

اب و دل تنگ ِ تک تک ِ آن قدم هایی که مرا به تو ، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می د ...

ه م ی ن ...



پ.ن 1:

حذف شد.


پ.ن 2:

سنجاق به پست هایی که باید برای اربعین می نوشتم و ننوشتم...


پ.ن 3:

گفت مدتی ننویس ...


پ.ن 4 :

هیچ نظری در این پست تائید نمی شود.

از روز هایی که گذشت ...

درخواست حذف این مطلب


گفت بنشین، سوره ها را بخوان، با صدای قاری های متفاوت گوش کن، حین خواندن به معنا ها دقت کن. بعد همان طور که می گویی در فلان زمینه ی موسیقی فلانی را دوست داری، بیا و به من گزارش بده که چه سوره ای را با چه ص دوست داری ... می گفت برای این کار وقت بگذار. درست است که قرآن را باید بخوانی، معنا کنی، تفسیر کنی اما گاهی لازم است بشنوی و فقط بشنوی ... برای همین لازم است با حساسیت ، قاری مورد علاقه ات را پیدا کنی.
دیروز که گزارش می دادم، چند تا سوره ای که گوش داده بودم را گفتم. آن میان گفتم که سوره ی رعد را با صدای شاطری دوست دارم.
خواست که سوره را با همین صدا پِلی کنم. آیات یکی یکی پیش رفتند تا رسیدند به آیه ی " الله یَبسُطُ الرزق لمن یشاء" با دست اشاره کرد تا سوره را stop کنم. بعد معنای آیه را از من پرسید. گفتم خدا بسط میدهد رزق هر را که بخواهد.
نگاهم کرد و چند ثانیه ای در چشم هایم قفل شد. گفت:
" آدم ها رزق یکدیگرند. پس آن که دلش با ما پیوند میخورد، رزق ماست و آن که دلش از ما بریده می شود، رزق ما نبوده ... "
توضیح داد که چند وقت پیش در شرایط بدی بوده که این جمله را از ش شنیده ... گفت هر وقت که به این آیه از رعد فکر می کند، همین حرف ِ ش توی ذهنش نقش می بندد ...

انگار آن همه راه آمده بودم که فقط همین یک حرف را بشنوم... گوشه ی دفترچه ام یادداشتش . که سر وقت بنشینم، بزرگ بنویسمش و مدت ها به آن فکر کنم...
گفت متاسفانه یا شاید خوشبختانه، برای انی که خوب شناختنت خیلی زود لو میری ... حالاتت از وجهت کاملا معلومه ...
این حرف یعنی فهمیده بود که حرفش چه طوفانی در دل من به پا کرده... خندید.گفت :
لابد ؛ ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...
گفتم حتما ؛ خود غلط بود آن چه می پنداشتیم ...
گفت دل ملاک است. ندیدش نگیر ... اشتباه می کند گاهی، اما خیلی وقت ها حرفش درست است ...
گفتم آدم از کجا می فهمد چه دلی، به دلش گره خورده ...؟
باز هم خندید... مکث کرد. گفت از تو بعید بود همچین سوال پیش پا افتاده ای کنی ... آسان است ...

من اما جو نداشتم که بدهم. واقعا برایم سوال بود و هست ... آدم از کجا باید بفهمد که چه دلی ، به دلش گره خورده ... ؟

گفت تکلیف بعدی ات باشد، پیدا جواب ِ این سوال خودت !

دستم را سمت موبایلم بردم. گفتم سوره رو ادامه بدیم ؟
گفت نه. تا همین جایش را می خواستم ...
بعد از کتاب هایی که باید می خواندم، پرسید. رشد و اخبات از عین صاد را باید می خواندم. پدر، مادر ما متهمیم را از شریعتی.
کتاب ها را از کوله پشتی ام درآوردم و تحویلش دادم. ورق زد و جاهایی از کتاب ها را که هایلایت کرده بودم یا علامت زده بودم را به دقت خواند. کمی با هم در موردشان گپ زدیم.

در مورد یکی از کار هایی که مدت طولانی ست توی برنامه ام است ولی هنوز انجامش نداده ام پرسید. گفتم که نرفته ام دنبالش. سفارش اکید کرد نگذارم گوشه ی ذهنم بماند تا آرامشم را ببلعد. امروز، قدم اولش را برداشتم. می دانم کار سختی ست و می دانم هماهنگ ش اعصاب خوردی های زیادی خواهد داشت، اما از آن طرف هم می دانم آرامش زیادی برایم خواهد آورد ...

موسی صدر

درخواست حذف این مطلب
انگار پیام آوری تازه در من مبعوث شده است ...

خواستنی ها!

درخواست حذف این مطلب

هر چه فکر می کنم می بینم این ابزارهای تلفن هوشمند و تلویزیون و باند های آنچنانی و mp3 پلیر ها و چه و چه و چه هیچ با سبک ِ موسیقی که من گوش می دهم جور در نمی آیند ...
باید بروم گرامافونی ب م و بگذارمش گوشه ی اتاقم تا بنان برایم " تا بهار ِ دل نشین " ، شجریان " چو تخت بر موج " ، افتخاری " نیلوفرانه " را بخواند ...
هر چه فکرش را می کنم می بینم من آدم ِ این ماشین ها هم نیستم. باید یک بیوک ِ سورمه ای سفارش دهم، با رویه صندلی های چرمی ِ کِرم و بیاندازمش زیر پایم و بزنم به جاده های هنوز اتوبان نشده ای که ختم ِ یک باغِ پر خاطره ی زمستان زده می شوند که شهرام ناظری و مختاباد و سراج برایم بخوانند و مستم کنند ... و من غرق ِ نقطه ی تلاقی جاده با آسمان ِ ترجیحا ابری و خا تری شوم ...
هر چه فکرش را می کنم می بینم باید دیگر شروع کنم نواختن ِ تار را... سنتور را ... عود را ... و لعنت ! که این همه سال گذشته و هنوز نتوانسته ام یکی از این ها را به بقیه ترجیح بدهم و بروم پی ِ آموختنی که همیشه دوستش داشته ام ... و غم را، نشاط را، بغض را، درد را، عشق را بریزم در دل ِ سیم های ساز تا حرفی را که نتوانستم بگویم یا بنویسم، بنوازم ...
دلم می خواست ی داشته باشم که به موسیقی به همان چشمی نگاه کند که من نگاه می کنم ... ی که وقتی می گویم یک شب با تصنیف ِ " قلاب " همایون شجریان زار زار گریه کرده ام، سرش را تکان دهد به این معنا که : آخ من هم ...!
سرش را تکان تکان دهد که وای ... وای ... وای که آدم را تا چه جا های ِ بی انصافانه ای می کشاند موسیقی اش ... سرش را تکان تکان دهد که بگوید آتش ِ نت ها به جان او هم افتاده است ...
بگذریم ...!
بگذریم ...!
هر چه فکرش را می کنم باید بروم یک گرامافون ب م و بگذارمش توی ِ اتاقم ... کنار ِ قفسه ی کتاب هایم ...تا افتخاری برایم " نیلوفرانه " را بخواند و نوای ِ نِی بخزد لای ِ ملکول های ِ هوایِ اتاق و من نشسته بر صندلی ِ گوشه ی اتاق، نفس شان بکشم ...

اوقات خوش آن بود که ...

درخواست حذف این مطلب
انقدر آقاموسی، آقاموسی کرده ام توی خانه که حالا، دقیقا همین الان که ساعت ِ ۶:۵۹ ِ عصر ِ ی ۱۴ دی ماه ۱۳۹۷ است، بابا کتاب ِ ۷ روایت ِ خصوصی از آقاموسی صدر و مامان کتاب ِ " برای زندگی " از آقاموسی صدر را دستشان گرفته اند و خودم هم " عصایت را به میله های زندان بزن موسی " را دارم می خوانم ...


شخصیتی که دوست داشته ام پیدایش کنم و غرق ِ وجودش شوم را پیدا کرده ام و حالا کمی و فقط کمی می فهمم که چرا آقاموسی باید محبوب ِ ی مثل چمران باشد ...

دل به تو دادن غلط است...

درخواست حذف این مطلب

دوست داشتن تو

ظلم ِ به خودم بود

و من

بسیار ظلمتُ نفسی ...

افتاده به تربت تو ... درمانش کن ...

درخواست حذف این مطلب

من و اربعین کربلایت ...؟! مگر میشود باور من ... ؟

درخواست حذف این مطلب


این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت ...


قدر بیست و یک سالی که زندگی کرده ام، از این چند روزِ سفرم حرف دارم...


آ ین جرعه ی این جام ِ تهی ...

درخواست حذف این مطلب

آ ین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...



ادامه مطلب

ماجرای ِ هفت روز ... قسمت صفرم!

درخواست حذف این مطلب

این که چرخ زندگی من خوب نمی گذرد، این که چرخ زندگی شما خوب نمی گذرد، این که هم کلاسی تان، رفیق تان، خواهرتان ، برادرتان از زندگی راضی نیست، به فرد بر نمی گردد. به زندگی بر می گردد. به اساس دنیا بر می گردد.

گمان من دنیای ِ هر ی،به طور پیش فرض آن طوری طراحی شده که به او خوش نگذرد. المان های دنیای ِ هر ی طوری چیده شده، که اسباب ِ ناخوشی او را فراهم آورند. از طرفی باور دارم که مشکل از ذات المان ها نیست. مشکل از چیدمان آن هاست. یعنی آن که المان هایی که به آدمی داده شده، همان هایی هستند که او را به خوشی می رسانند؛ اگر آدم توان ِ تغییر موقعیت آن ها را داشته باشد. اگر بتواند مثل شطرنج، مهره ها را درست جایگذاری کند، می رسد به جایی که بتواند حس کند که " دارد به او خوش می گذرد ".

اسب اگر تا ابد در جایگاه اسب بماند، رخ اگر تا ابد سر جایش بماند، اگر تا ابد سنگین و محکم سر جای خود بنشیند پیروزی واقع نمی شود. مهره ها اگر نجنبند، سرباز ها اگر خانه ها را یک دانه یک دانه پیش نروند، بازیکن اگر بر این حرکت ِ آهسته ی سرباز صبور نباشد ، بازی پیش نخواهد رفت. موقعیت ِ مات ِ حریف، هرگز جور نخواهد شد.

و این میان، طبیعی ست بیرون رفتن چند مهره. ناک اوت شدن چند المان. که هر کدامشان نوعی از خوشبختی را برای آدمی فراهم می آورند.

آن روز، عصر، نشسته بودیم دم ِ در دانشکده، که آیا کلاس ِ ایمونولوژی را برویم یا نرویم ؟ دست آ تصمیم گرفتیم بر نرفتن و عزم ِ خانه کردیم. این شناسه های جمعی که به کار می برم بر می گردند به من و به دوست ِ عزیزم، ریحانه!

تمام مسیرمان به صحبت از همین مقدماتی گذشت که ابتدای ِ این پست چیدم. به زندگی. به جریانش ، که آن طوری که دوست داریم، نیست ... به این که این نبودن، فقط به خود ما بر نمی گردد و هزار عامل خارجی دخیل است.

صحبت که گل انداخت، تصمیم گرفتیم سری به انقلاب بزنیم و حرف بزنیم و این میان از تخفیف پاییزه ی کتاب هم بی نصیب نمانیم. کتاب هایمان را که یدیم، شروع به راه رفتن در طول ِ خیابان انقلاب که کردیم، جلوی ِ آش فروشی سید مهدی ، ریحانه پیشنهاد آش رشته داد. سرمای ِ پائیزی که پیچیده بود توی تنم، وسوسه ام کرد به پذیرفتن. آش هایمان را گرفتیم و خوردیم و حرف زدیم. باز هم از زندگی. و خب ... راستش از نادر ابراهیمی هم !

که من بار ها گفته ام که سبک زندگی اش را چه قدر دوست دارم ...

نمی دانم چرا این جرقه به ذهنم خورد. فقط می دانم یک لحظه از خوردن ِ آش دست کشیدم. به ریحانه پیشنهاد دادم که یک هفته، از همین ، زندگی کنیم. به معنای واقعی زندگی کنیم. مثل نادر ابراهیمی به مبارزه با همه ی آن عوامل خارجی بایستیم و زندگی کنیم و لذت ببریم و دیگران را هم به لذت بردن دعوت کنیم. گفتم یک هفته، همان طوری باشیم که فکر میکنیم درست است. یک هفته ، خودمان را برای زندگی که دوستش داریم، خسته کنیم و از پا بیاندازیم.

این بار نوبت ریحانه بود که جواب ِ پیشنهاد مرا بدهد. این بار روزمرگی که پیچیده بود به دست و پای ِ زندگی، ریحانه را وسوسه کرد که به پیشنهاد من جواب مثبت دهد.

تمام قضیه از این قرار است ...

ما از ، تصمیم گرفتیم که زندگی کنیم. به مدت ِ یک هفته. سختی به خودمان بدهیم تا به آن " درست " ی که همیشه با حسرت رویا پردازی اش کرده ایم برسیم.



پ.ن :

قرار گذاشتیم بر ارائه ی گزارش روزانه. این ها را برای خودم و ریحانه می نویسم. این طور به نظر آمد که اینجا، مرتب می شود همه چیز را نگه داشت.

دومین روز از آن هفت روز

درخواست حذف این مطلب

للحق

از آن روزی که فاطمه هدیه اش که امضای ِ خانی پایش بود را به من داده ، " للحق " افتاده روی زبانم. عبارت دوست داشتنی ست ...

اگر را در نظر نگیریم، امروز دومین روز از قرارمان بود. راستش سرم خیلی درد می کند، که ماجرا دارد و یحتمل برایت بگویمش. اما با این حال می خواهم امروز را بنویسم. می خواهم بنویسم که موفق شدم 50 % از برنامه ای که برای امروزم ریخته بودم را انجام دهم و آن هایی که مانده اند، ریزه کاری هایی هستند که می شود لای ِ کارهای فردا، پس فردا جایشان کرد و انجامشان داد.

از خیلی جاها می گذرم، که هم نوشتن شان بیهوده کاری ست و هم خواندن شان. تو می دانی من صبح هایم از قبل از همه ی صبح ها شروع می شود. اگر ساعت 8 برای ملت صبح محسوب شود، برای من 5 صبح است و اگر پنجم بشود 6 یعنی خواب مانده ام. امروز اما خواب نماندم ...

پدر که دید کلاس ندارم و توی خانه ام، خواست برادرم را به مدرسه ببرم. محمد همان اول صبح قول گرفت بروم سراغش و با هم برویم بستنی بخوریم. که البته به خاطر سرماخوردگی اش مادر بستنی را وتو کرد. من اما قول دادم که روزمان را با هم بگذرانیم.

این شد که حوالی ساعت ده و نیم صبح با هم زدیم بیرون. جایی به ذهنم نمی رسید. قول گرفته بود ناهار پیتزا باشد. هنوز صبح بود و تا نهار زمان زیادی مانده بود. این شد که راهمان را گرفتیم به سمت ِ کتاب فروشی که قبلا ها رفته بودم. به محض اینکه توی ماشین نشستیم، محمد کابل aux را برداشت و موبایلش را وصل کرد. دارم دلیل ِ سر دردم را برایت باز می کنم. بعد، آهنگ هایی که هیچ با آن ها سازگار نیستم شروع د به پخش شدن. از آن هایی که قدیم ها، خودم وقتی need for speed بازی می ، گوش می دادم. صدایش را هم تا ته زیاد کرده بود. به نحوی که وقتی یک جایی ایستادم، صدای ِ base اش شیشه های ماشین را می لرزاند. سعی ن هیجاناتش را سرکوب کنم. چون نمی خواهم در آینده پیش من خودش را سانسور کند. می دانم، این سن این طور ایجاب می کند ... آدم به جاهای مختلفی سرک می کشد. خود من هم آن روز ها درگیر این چیز ها بودم ... بگذریم ! گفتم اقلا یه چی فارسی بذار، بفهمیم چی میگه ... یک آهنگ از یاس گذاشت. بهش گفتم محمد تو اصلا می فهمی این چی داره میگه؟ بعد گفت که بیشتر جاهایش را می فهمد و بعضی جاهایش را هم نه. هیچ رقمه با سلیقه ی من سازگار نبوده. از همان روزگار نوجوانی هم که توی مدارس ما گل کرده بود، من اهلش نبودم. نه اینکه بخواهم بگویم خوب نیست یا چه ... فقط سلیقه ی من با جور در نمی آمد. داشتم اذیت می شدم. اما تصمیم گرفته بودم امروز را تماما وقف محمد باشم. برایش کمی در مورد توضیح دادم. گفتم که توی غرب، نه مس ه بازی های ِ ر های ایرانی، که درواقعی سبکی از موسیقی اعتراضی است. گفتم تا جایی که من می دانم از بین ر های ایرانی همین آقای یاسر از بقیه ی ها بیشتر به فلسفه ی نزدیک تر است.

تا حوالی چیتگر رفتیم با هم. گاهی با هم حرف می زدیم، گاهی من بعضی جاهایش را برایش معنا می . خوبی اش به این بود که نداشت. هر چند که به هر حال مغزم تریت (تلیت ) شد.

با هم رفتیم توی کتابفروشی. چرخیدیم ... بهش گفتم یکی را انتخاب کند، تا من به او هدیه بدهم. بیست دقیقه ای بین قفسه ها می چرخیدیم ... من پیشنهاد دادم ژول ورن را انتخاب کند. اما نپذیرفت. چرا ؟ چون بالای قفسه ای که ژول ورن تویش بود، نوشته بود کتاب کودک. و محمد اعتقاد دارد که کودک نیست و نوجوان است. خلاصه آن که از بین کتاب نوجوان ها، یکی را انتخاب کرد. همان جا ازش " قول مردانه " گرفتم که هر شب ، 15 دقیقه بخواند. بلند بخواند. برای من بخواند.

بعد که کتاب را انتخاب کرد، یک دانش نامه ی مصور برداشت. تخصصی در مورد ماشین ها. مکان ِ کتابفروشی شبیه سوره ی مهر، یا ترنجستان بود. روی ِ میز ِ چوبی ِ کنار پنجره اش نشستیم و چند دقیقه ای در مورد ماشین ها با هم صحبت کردیم. قولش دادم که اگر دو تا کتاب بخواند ، به عنوان سومین کتاب، همین دانشنامه را برایش می م.

خلاصه آن که کتاب را یدیم و راه افتادیم. سر راه برگر زدیم و بعد هم خانه. با آهنگ هایی که گذاشته بود، استامینفون لازم شده بودم. اما ترجیح دادم بخوابم. هر چه خواب ِ آشفته و ناجور بود، توی همان یک ساعت دیدم. با سر درد تشدید شده ای بیدار شدم و پی ِ کار های ِ روز را گرفتم. کم و بیش ، افتان و خیزان ، چند تایی را انجام دادم ...

شب رسیده بود و محمد چند باری آمده بود و اعلام کرده بود که وقت کتاب خواندنمان دارد نزدیک می شود. بالا ه وقتش رسید. و خب ... پسرک سه صفحه خواند و خسته شد و رفت که چیزی بخورد و من هم وقت گیر آورده ام که پست ِ امروز را بنویسم.

همان صفحه ی اول کتاب، به این نتیجه رسیدم که برای سن محمد، کتاب ِ سنگین تری ست. با یک جمله با این مضمون :

همیشه از نقطه ی شروع نفرت داشتم.

لازم است چند باری نقطه ی پایان را آن طور که دوست نداشته ای چشیده باشی و به این خاطر از از شروع نا امید شده باشی تا این جمله را بفهمی. الآن خوب می فهمیمش... اما محمد، بچه است هنوز!

کمی هم از خودم بگویم. تا الآن که ساعت 11 شده، هنوز پنجاه صفحه ی ی ژنتیکم که برنامه ی روزم بود تمام نشده و نصفش مانده.

کتاب ِ تضاد های درونی نادر ابراهیمی را هم که گفتم، خواندم و تمام و عجیب آن که لذت همیشه را نبردم.

حالا مرددم که شاه کشی را آغاز کنم یا داستان سیستان را!

امروز کمی با پدر و مادر حرف زدم. به پیشنهاد خودشان. از زندگی ، از آینده ، از هدف ، از انگیزه ، از ارشد، از رشته ، حتی از ازدواج ! در بعضی به نتیجه رسیدیم و بعضی هم نه ... !

بگذریم از من !

دیدم برایم نوشته ای که روز خیلی معمولی داشته ای و لذت خاصی نبرده ای. می دانی ریحانه جان ؟ یکی از فاکتور هایی که من دوست دارم توی زندگی م داشته باشم جرئت ِ آغاز است. جرئت ِ بی نهایت بار ، از نو آغاز . دوست دارم اگر امروزم معمولی می گذرد، این معمولی بودن آن قدر روحم را آزرده نکند که فردا هم مغموم ِ معمولی گذشتن ِ دیروزم باشم. من اما معمولا آدم این چنینی ام. زیاد به گذشته فکر میکنم و زیاد حسرتش را می برم. زیاد به کار های نکرده ام فکر میکنم و این فکر و این حسرت خوردن، همیشه انرژی زیادی از من گرفته و بی اندازه خسته ام کرده ... علی ای حال ! باید اصلاح کنم خودم را ...




عجبا ریحانه جان ! عجبا ... که طی ِ روز هر چه هم که خوش گذشته باشد ، شب اما آدمی سر ریز ِ غم می شود و دل تنگی ...عجبا ریحانه جان !

دلم می خواهد امشب هدیه ای به تو بدهم. برایم گرانقدر است. اگر چه که فقط یک موسیقی ست و آواز ِ دو تا بیت... لطفا در هر موقعیتی که هستی ، چشم هایت را ببند و گوش کن. نه حین ِ انجام ِ کار دیگری ... نه حین ِ چک ِ تلگرام ، اینستاگرام. نه حتی حین صحبت با خودم ...

بگذار این طور بگویم و خلاص کنم خودم را اصلا :

نه حتی حین ِ پلک زدن ریحانه جان !

چشم هایت را ببند و در نت به نت ِ موسیقی اش غرق شو ... من غرق شده ام در آن ... یک روز، که توی یک جاده ی بی انتهای ِ بیابانی بودم ، غرقش شدم ... بماند بین خودمان ... به قول ِ اخوان " اشکی هم افشاندم ... "

و همین است که می گویم گرانقدر است برایم ... اشک است که گران قدرش کرده ...


( دریافت )

سومین روز از آن هفت روز

درخواست حذف این مطلب

به عادت ِ جدید : للحق !

صبحی که بیدار شدم و ی بر کمر مبارک زدم، یادم آمد که خواهرم امروز آزمون دارد. این شد که بساط صبحانه ی زودهنگام را به پا . موبایل مادر که زنگ بیدار باشش را زد، گفتم بخوابند. خودم صبحانه را گذاشته ام و خودم هم می برمش مدرسه.
خواهرک دمغ بود ! چرا ؟ چون معتقد بود توی هفته کم خوانده. ۲۸ ساعت خوانده بود و رقبایش پنجاه شصت ساعت خوانده اند. آمدم بگویم با این همه باز هم مطمئنم آزمونش را خوب میدهد که عصبانی گفت اصلا حوصله حرف های این طوری رو ندارم.
تا مدرسه اش به سکوت گذشت. و حالا ریحانه جان! دست هایت را بالا بیاور؛ من دعا می کنم و تو آمین بگو ! ( اگر ی جزء ریحانه هم این سطور را می خواند همراهی کند لطفا.)
خداوند ان شاءالله نسل سوء استفاده گران از کنکور را ، که این طور افتاده اند به جان اعصاب و روان بچه ها ، از روی زمین بردارد ... بالاخص سوء استفاده گر منظور !

بگذریم که قصه اش دراز است ...
برگشتنی ماشین را گوشه ای حوالی خانه گذاشتم و ۶ کیلومتر پیاده روی تند و البته گهگاه دویدم و سر راه سری به مزار شهید گمنامی زدم و فاتحه ای نه برای او، که فی الواقع برای خودم، در محضر ِ او خواندم و طلب ِ مددی برای ریکاوری روح !

دست آ هم نانی یدم و برگشتم به خانه. ساعت ۹ شده بود.
مهمان آمد و ... به مهمان داری گذشت تا حوالی ساعت پنج !
غروب شده بود و دل تنگی هجوم آورده بود. هوا هم که ابر بود و به قول هوشنگ ابتهاج " خانه دل تنگ غروبی خفه بود ... " و این هم مزیدی شده بود بر علل دل تنگی ...

کلنجار هایی با خودم رفتم. که آن قدر در ذهنم شدید شدند که پناه آوردم به این جا و به نوشتن ! بگذار با " همین " ِ کامنت ِ قبلی تو آغاز کنم شرحشان را !

من گمان می کنم تک تک ِ این کار های کوچک تازه ، در این عصر ِ خمودگی ، کار های بزرگی اند ... کار های خیلی بزرگی اند. من بر آنم که حتی به تلاش هایی که مردمان در چنین شرایط سخت و سردی برای لبخند زدن می کنند ، ارج نهم.

تدریس ِ شیمی به خواهرت ، اگرچه که اگر بخواهی کلان نگاه کنی کوچک است و ریز است و به چشم نیامدنی اما ... در نگاه د ، کلان است . و می دانی ریحانه جان ؟ به گمانم انسان بیش از آن که درگیر کلیات شود ، درگیر جزئیات می شود. گفتن " دوستت دارم " یک حرف کلی ست ، اما شیمی کار جزئی از آن کل است که اعتقاد آدم را به آن کل بیشتر می کند. این است که تا آدم ها جزئیات ِ دوست داشتن را از خودشان نشان نداده اند ، نمی شود ، نباید کلی گویی ِ " دوستت دارم " شان را باور کرد ...

همین هایی که گفتی ، کوچک نیستند. در این روزگار ِ روزمرگی به نظر من ، کوچکترین کار برای وج از عادات ، بزرگ است. مهم است. شایسته ی انجام دادن است ، اگر شرافتمندانه باشد ...


بگذریم !

گفته بودم مانده ام میان ِ داستان سیستان یا شاه کشی. تصمیم گرفتم از میان این دو به نادر ابراهیمی خودم برگردم. به ابوالمشاغل . که قبلا نیمه رها کرده بودمش. نه به این خاطر که برایم جالب نبود. بلکه به این دلیل که جاهایی که از آتش بدون دود حرف می زد، دوست داشتم عمیقا از ماجرایش سر در بیاورم. فی الواقع من آتش بدون دود را خواندم تا خواندن ِ ابوالمشاغل را بر خودم هموار کنم. اما... ماندگار شدم در آن داستان ... تا به ابد !

امروز که خواندنش را شروع ، اوایل کتاب دیدم که دارم یک نفس می خوانم. با خشمی درونی. با هیجانی وحشی. با بغضی سنگین. آنجا که نوشته :
من هنوز لج میکنم، هنوز اعتراض می کنم، هنوز فریاد می کشم، هنوز می لرزم و به لکنت دچار می شوم ( تا اینجایش که خواندم از عمق وجودم دلتنگ خودم شدم. خیلی وقت است که اعتراض نکرده ام، فریاد نکشیده ام ، به خودم نلرزیده ام ، لکنت نگرفته ام ... خیلی وقت است که فقط نگاه کرده ام ... و خب من .. هرگز چنین آدمی نبوده ام ... ) هنوز زیر بار نمی روم، هنوز باج نمی دهم و نمیگیرم، هنوز اعتقاد نمی م و نمی فروشم، تسلیم نمی شوم، فساد نمی کنم، در یک کار نمی مانم، عادت سر به سنگ کوبیدن را ترک نمی کنم، با اراذل کنار نمی آیم، با ها دست نمی دهم، با خائنان و خبرچینان سلام و علیک نمی کنم و هنوز، هنوز، هنوز های های گریه می کنم، به خدا، درست مثل بچه ها، مثل نوجوان ها، و مثل عاشق ها ...
آخ ریحانه ! آخ که اگر بدانی چه قدر دلیل دارم برای های های گریستن و چه قدر دردمندم از این گریه ن و چه قدر سنگینم از این بغض های رو هم رفته ...

اولین نفر که بود که به ما گفت گریستن نشان ضعف است ؟ آن یک نفر را باید پیدا کرد و قدر ِ کوه کوه زجری که آدم های ِ دچار به بغض کشیده اند ، شلاقش زد و هیچ هم رحم در کارش نیاورد ... جمعیتی را به نابودی رسانیده ...


این ها چیست که دارم می گویم ؟ قرارمان بر گزارش روزانه بود از کار هایی که انجام داده ایم. تا ساعت پنجش را که برایت گفتم... راستش از پنج تا به حال هم واقعا به همین ها گذشته. به فکر در مورد همین ها که نوشته ام ... به درگیر شدن با همین ها ... یاد ِ کلاس ِ تکوین افتادم. که ما مصرانه به می گفتیم خیلی وقت ها پیش می آید که ما مدت طولانی به دیوار نگاه کنیم و فکر کنیم و او می خندید و باور نمی کرد و نسل ما را مس ه می کرد که مگر اصلا چنین چیزی ممکن است ؟

محمدعلی بهمنی شعری دارد که در میانه اش می گوید : دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش // چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب ... اگر قرار بود خوشی های این هفته را به حد اعلا برسانم ، تک تک ِ این ها را فریاد می کشیدم .. نه اینکه در خلوت ِ اتاق بهشان فکر کنم .

راستش امروز ی ژنتیک را تا انتهای ِ جلسه ی سوم رسانیدم فقط. البته جزوه ای هم نیست از جلسه ی بعدش. این شد که ادامه ندادم. ویس ِ جلسه ی پنج را نیمه پیاده کرده ام. چهار را که بچه ها برسانند ، پنج را می فرستم.

حواسم هست که قول دادم درس جلسه ی پیش ژنتیک پروکاریوت ها را با هم بخوانیم. اما خب مهمان ناخوانده سر رسید. بهانه ی الکی است البته ! حسش نبود ریحان !

ساعت نه و بیست دقیقه است. روز را اگر تا دوازده در نظر بگیریم، هنوز فرصت دارم ... و خب ... از کَفَش نمی دهم... اگر هفته ای غیر از این هفته بود ، حتما ، وقت را طوری می کشتم که موعد ِ خواب برسد ... حالا اما موعد ِ خواب را به تاخیر می اندازم ... فرصت برای مطالعه که باقی مانده اقلا !



باران است. حالم حال ِ آن نجواست : " نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر می شه .. همیشه لحظه ی آ خدا نزدیک تر میشه .. " ع همیشه ، دلم نمی خواهد امشب زیر باران بدوم و خیس شوم. بیشتر دلم می خواهد امشب از پشت پنجره تماشاگرش باشم ...

چهارمین روز از آن هفت روز

درخواست حذف این مطلب

للحق


عنوان را که تایپ می ، کمی ته ِ دلم غمگین شدم از این که چهارمین روز هفته ی دوست داشتنی رسید و از اینکه دارد تمام می شود ... یادت می آید هفته ی پیش وقتی برگه ی امتحانی ام را خالی تحویل دادم چه گفتم ؟ گفتم بعد ها برای بچه ام تعریف خواهم کرد، که برگه ی سه واحدی ِ ترم ِ هفت ِ م را خالی دادم و ناراحت که نبودم هیچ ، به برگه ی خالی ام افتخار هم می . آن روز ، حقیقتا ذره ای غمگین ِ امتحانم نبودم. هیچ هم عذاب وجدان نداشتم که چرا نخواندم. نشد، نتوانستم که بخوانم. و خب ... افتخار می ؛ چون توانسته بودم به حال ِ خودم و به چرایی ِ نتوانستنم احترام بگذارم.

حالا می دانی ریحانه جان ؟ قطع به یقین داستان این هفته را هم برای پسرکم یا شاید هم دخترکم خواهم گفت. خواهم گفت که در هفته ی سختی که دلیل خاصی هم برای خوشحالی نداشتم ، همه ی تلاشم را که خوشحال باشم ، از روز هایم لذت ببرم و کاری کنم که دیگران هم لذت ببرند ... و برایشان خواهم گفت که به بدبختی... خواهم گفت که کیلو کیلو atp مصرف گاهی فقط برای یک خندیدن ِ ساده که جانم را بالا می آورد ...


امروز خوب شروع نشد ... اصلا خوب شروع نشد ... اما خواستم که خوب تمام شود ... وقتی " او " هم دید که خواسته ام خوب تمام شود، کمک کرد که خوب تمامش کنم ... و خوب تمام شد ریحانه جان ...

خوب شروع نشد چون خواب ماندم. مادر بیدارم کرده بود من اما باز هم خو ده بودم. خو ده بودم و م قضا شده بود ... برای همین می گویم خوب شروع نشد.

ساعت حوالی هفت و نیم بود که بلند شدم و کار های اول صبح را انجام دادم. پدر نان سنگک گرفته بود. صبحانه ام را خوردم و فلاسک را برداشتم و نسکافه درست و سه تا نارنگی از توی یخچال درآوردم و کوله ام را برداشتم و خداحافظی و زدم بیرون ... !

هوا انقدری خوب بود ، که حالم خوب شد. سر راه خدمتکار ِ بلوک را دیدم. سلام . با ص رسا تر از همیشه ... پر انرژی ... سلام را همین طور پرتاب ن . توی چشم هایش نگاه ، لبخند زدم و سلام را دو دستی تقدیمش ...با نهایت ِ احترام !


نیت ِ کتابخانه کرده بودم. اما ... مجنون جماعت را چه به این نیت ها ؟ که فرمود :


مباحثی که در آن حلقه ی جنون می رفت

ورای مدرسه و قیل و قال مدرسه بود ...

پائیز امسال مرا دیوانه خواهد کرد با این طیف رنگ هایش ... چه دل بری می کنند درخت ها از من ... و خب فکر کن باران هم زده باشد ... هیچی دیگر !

مرا تصور کن که دارم سرخوش ِ سرخوش راه می روم در حالی که خنده پخش است روی ِ تک تک اجزای ِ صورتم ... کاری ندارم که غباری نشسته روی روحم و سنگینی اش هر لحظه بر قلبم احساس می شود ... بحث آن جداست و بحث این نشاط ها هم جداست ...

نوبت به من رسیده که شوآف کنم.

فکر میکنی تصویر زیر چه با من کرد ؟ باورت می شود توی پیاده رو ، مدتی را مبهوت ِ ترکیب ِ برگ های پائیزی غرق ِ در باران ایستاده بودم به تماشا ؟ باورت می شود بی هیچ دلیلی غیر از تماشای ِ صحنه ی زیر ، لبخند روی ِ لب هایم بود؟ باورت می شود چه قدر از قدرت بینایی ام خوش حال بودم امروز ؟

نشود هم خیالی نیست ریحانه جان !حتی حالا که خودم هم دارم می نویسم، صبحم باورم نمی شود دیگر چه انتظار از دیگران ؟



گفتم ؛ قرارم با خودم کتاب خانه بود ... ولی خب ... معابر ، پر از برگ شده بودند ...گاه حتی مقابل چشم هایم ، برگ های چنار ، ن ، پائین می آمدند و با چه وقاری .. و با چه ابهتی... دل زدم به دریا ... راهم را چند دقیقه ای دور که لذت ِ قدم زدن در چنین راه هایی را از کف ندهم !

تصویر زیر را ببین . از آن اول ، تا آ ِ راه ، سه تا برگ ِ چنار مقابل چشمم فرو افتادند ... وای وای ... وای ریحانه ! نوشتنش هم دارد تازه ام می کند ... چرا این همه سال، من این طور نبوده ام ؟ راستی راستی چرا ؟



دل کندن آسان نبود. ولی کندم .. به هر سختی که بود ... از آسمان و زمین ِ خیس و درخت ها و برگ ها دل کندم و راه ِ کتابخانه را پیش گرفتم. برنامه ی روزانه ام را نوشتم و شروع .

شروع .... خواندم ! نوشتم ! فکر ! خواندم ! نوشتم ! فکر ! خواندم ! نوشتم ! فکر ! خوان... نــِــوِشــ .. فکـــر ...

خسته شدم ، دست از خواندن برداشتم ... لای قفسه های کتاب قدمی زدم. توی کتابخانه تنها بودم. پنجره را باز ، لیوان نسکافه ای برای خودم ریختم و به دل ِ سطور ِ ابوالمشاغل زدم ! و خب شوآف بعدی :



صدای اذان که بلند شد، تسبیح ِ سنگم را از توی کوله ام برداشتم و به مسجد رفتم ... ظهر و عصر را که خواندم، از صفوف عقب نشینی و ایستادم به قضای ِ ِ صبح. آن طور که خدا بداند که می دانم عقب افتادم امروز از برکت ِ صبحگاهی اش ...

تسبیح ِ سنگم را توی دست هایم به تسبیح ِ بانو چرخاندم و دوباره راه کتابخانه گرفتم. ویس ژنتیک پروکاریوت ها را تا نیمه پیاده . خسته شدم. می دانستم اگر از کتابخانه بیرون بروم، برگشتم دست خدا خواهد افتاد ... لذا ، شروع به دویدن روی ِ پله های ِ کتابخانه. چهار بار تا طبقه ی بالایش رفتم و پائین آمدم تا حرکت فیزیکی کرده باشم و جسمم از کرختی در آید!

و خب :) ... دست ِ آ رو به دوربین های مدار بسته ی بسته شده توی طبقات لبخندی زدم که یعنی دیوانه نیستم هاااا ...

برگشتم. چند دقیقه ای ادامه دادم ... نمی شد دیگر ! بند و بساط را جمع و راه خانه پیش گرفتم.

به یکی از دوستانم زنگ زدم. یکی که دلش در حال حاضر دریای ِ استرس است. فردا ان شاءالله آقای داماد می آید خانه شان که بله اش را ببرد ... زنگ زدم و طبق معمول بنا گذاشتم به شوخی و خندیدن که اقلا برای لحظاتی اضطراب از دلش برود ... از کل چند دقیقه ای که حرف زدیم ، مدت ِ کمی را جدی بودم که آن هم گفتم فردا ، دعای ِ ما پشت سرش خواهد بود و حتما برای آرام شدنش دعا خواهم کرد ...

رفیق ِ عزیزی ست ... خیلی عزیز ! خوش بختی اش را کنار ِ همسرش ، وسط ِ بین الحرمین دعا ..

با مادر کمی گپ زدم. کمی خندیدم. کمی برنامه چیدم. مادر جای ِ تو خالی ، آش پخته بود و خب ... چه آش ِ دل چسبی... آش را که خوردم چند دقیقه ای ( نهایت ده دقیقه ) استراحت و دوباره زدم بیرون !

ورزش را صبح به تاخیر انداخته بودم . این بار غروب رفتم برای ورزش ... همین که پایم را بیرون گذاشتم باران گرفت. و من ، یک سر باران ِ امشب را قدم زدم... نفس کشیدم ... خیس شدم ... صدای ِ اذان ِ مغرب بلند شده بود. بریده بریده دویدم. اما بماند بین ِ خودمان که نفس ِ قبل را ندارم. نمی توانستم پیوسته بدوم ... قدم هایم را تند تر که به مسجد برسم. بالا ه رسیدم ! مسجدی بود که تا به حال فقط سه بار رفته بودم. مسجد بزرگی ست. من از ورودی ِ خواهران وارد شدم. کتونی هایم را توی ِ جاکفشی گذاشتم که پر از کفش ِ نه بود. آسانسور سوار نشدم و از پله ها رفتم. آسانسور نه مردانه اش جدا بود. یک طبقه بالا رفتم و در ِ ورودی را که باز با صف ِ مرد ها مواجه شدم. شانس این بود که در ، پشت به صفوف بود. " اوه ، اوه " گویان در را بستم و یک طبقه ی دیگر بالا رفتم. مغرب را خوانده بودند. اما به عشا رسیدم ... ِ خوش ص را می خواند. که تمام شد، برای آن رفیق ِ عروس ، دعایی از اعماق ِ وجود و صلوات برایش فرستادم و آرامشش را آرزو و زدم بیرون. مسیر برگشت را طوری طراحی که باز هم سری بزنم به شهید ِ گمنام. اسمش را گذاشته ام " حبیب " ... چون از سال های دور ، وقت ِ دل تنگی ، می رفتم پیشش ...

دویدم. دویدم. وقتی پیش ِ شهید رسیدم نفسم بالا نمی آمد که فاتحه را بخوانم. ضربان های قلبم ، روی استخوان های ِ قفسه ی ام حس می شد. اما صبر ن . با همان نفس نفس زدن خواندم ...

بیت ِ محبوب همیشه ام را هم خواندم. " چاره ی ما ساز که بی یاوریم ... گر تو برانی به که روی آوریم " و از آرامگاه ِ او هم بیرون زدم.

با خستگی تمام به خانه رسیدم. محمد، خواست که برویم خانه ی عمو این ها. خسته بودم ... اما پذیرفتم. اگر هفته ای غیر از این هفته بود، مسلما نمی پذیرفتم. باران زده بود و ترافیک بود و حوصله ی ماشین را نداشتم. پیاده راه افتادیم. باران میزد ...

تا خانه ی عمو حرف زدیم. محمد چیزهای ِ با مزه ای از مدرسه اش تعریف می کرد که من اگر چه نوشتن شان را دوست دارم، اما احتمالا خواندن شان از حوصله خارج است و برای همین فاکتورشان می گیرم.

با محمد شرط که فقط یک ساعت می مانیم. پذیرفت. اما تا رسیدیم خانه ی عمو این ها ، بچه پر رو بلند بلند گفت : آبجی شام شون حاضره دیگه !!!!!! و خب ... من نمی دانستم الآن باید چه طور از خج آب شوم که حق ِ مطلب ادا شود !

ما توی ِ خانواده ی پدری پنج تا پسربچه داریم که بزرگ ترین شان برادر من است. از رنج ِ نه سال ، تا سن محمد! این ها واقعا احساس نمی کنند که من بیست و یک ساله ام و سنی ازم گذشته.

همیشه همراهشان شیطنت کرده ام. بازی کرده ام. تا حد از خنده مردن، قلقک شان داده ام.

امروز با چند دست فوتبال دستی زدم. بعد از مدت ها... یکی را باختم ، دو تا را بردم ! البته مهارتی در فوتبال دستی ندارم ها ...

محمد که ما را ماندگار کرده بود. عمو این ها زنگ زده بودند مامان این ها هم بیایند. که چون خواهر گفته بود درس دارد، فقط بابا آمد ! و شام هم به جوج گذشت.

به خیالم ، بابا با ماشین آمده بود. اما از در خانه ی عمو این ها که بیرون آمدیم ، دیدم نخیر ... خبری از ماشین نیست. و دوباره پیاده روی ... و دوباره باران ... و دوباره خیس شدن ... و دوباره... الحمد لله !

ب اگر چه از پشت شیشه تماشاگر ِ باران بودم ، امشب اما تماما زیر باران بودم ... و قطعا بدون چتر !

الآن کیلومتر شمار ِ موبایلم را نگاه ، امروز مجموعا ده کیلومتر و ده ای ، راه رفته بودم ، دویده بودم ...




چه قدررر زیاد نوشتم ! چه قدر زیاد نوشتم ... ریحانه جان ! امروز تنم را ، روحم را ، ذهنم را خسته . از بند بند ِ انگشت های دست ِ راستم خستگی می چکید ... چشم هایم هم الآن هم خسته اند و دارم با تلاش زیاد می نویسم. پاهایم یک جاهایی از دویدن کم آوردند. من امروز خودم را از پا انداختم برای کمی خوب شدن. امروز به نفس نفس افتادم ، خسته شدم ، از پا افتادم و خب می دانی ؟ یک امشب ، فقط همین یک امشب ، خو دن را ، خوب خو دن را ، آرام خو دن را حق ِ مطلق خودم می دانم. یک امشب، آشفته بیدار نشدن را حق ِ مطلق خودم می دانم. رویا نمی خواهم ... فقط یک خواب ِ آرام می خواهم. یک خواب که فردا صبح ، به محض ِ بیدار شدن بگویم " چه قدر ب خوب خو دما ... "


شبت به خیر ... دعا کن که شب من هم به خیر ...

پنجمین روز از آن هفت روز

درخواست حذف این مطلب

للحق

صبحگاه، برنامه ی ورزش را پیاده . به همان رویه ی دو روز قبل.
باقی ِ روز ... به دل تنگی گذشت ...
ابر بود. هوا هوای شعر بود. کتاب " تاسیان " ِ ابتهاجم را برداشتم. با هایلایت آبی، بعضی تکه ها را هایلایت .مثلا آنجا که می گوید:

" آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران "
یا آنجا که :
" چه ابر تیره ای گرفته ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود ... "

یا آن تکه ی :

"سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز ...
"

یا آن جا که میان شعرِ زیبا و به غایت غمگینی می نویسد :

" من بار ها به سوی تو باز آمدم ولی

هر بار دیر بود... "

و شعر " قصه " اش را تماما ... و شعر " ارغوان " اش را هم تماما ... و الخ !


بعد ابتهاج هم، حافظ و غزل ...این طور بگویم که اصلش به شعر خوانی گذشت. کمی وبلاگ گردی . آن میان ها، ژنتیک پروکاریوت را هم تمام .

پیشنهاد ِ بیرون رفتن خانواده را رد و خانه ماندم که دلم تنهایی را بیشتر دوست داشت امروز و بیشتر از هر چیزی می طلبید ...

کمی فکر ...

فکر پریشانم کرد ... تمام انرژی ام را گرفت ...

.

.

.

این شد که چراغ های خانه را یکی یکی خاموش و چشم هایم را بستم و خودم را پرت توی قرآن. توی سوره ی مورد علاقه ام؛ طه ! با صدای العفاسی...گوش دادم و به آیه آیه اش دخیل بستم حال ِ دلم را ...

برای قلب سنگینم، رب اشرح لی صدری خواندم و یکی یکی گره های کور ِ بغض را به دندان باز و آخ ... که " گریه چه نعمتی ست به هنگام ..."

تمام چند روز گذشته، برایم خندیدن معیار ِ خوب بودن حال بود و امروز گریه...

در مجموع : بد نبود امروز ریحانه جان ...

ه م ی ن...


پی نوشتی برای اینکه از پست من، در چنین روز مبارکی غم نماند روی دلت:

دیدیم که یکی از بندگان خدا اظهار نموده که :

" خوش بختی یعنی این که ت هم مثل خودت آذر ماهی باشه "

به همین برکت

دیدار تو آ ین امید است حسین !

درخواست حذف این مطلب

یعنی امسال هم مرا
پای تلویزیون
یا لیتنا گویان
می خواهی
یا ... ؟!

.
..
...



...

درخواست حذف این مطلب

یادم افتاد دعای زیر باران مستجاب است؛

دعایت که

رنگین کمان به گرده ی آسمان چنبره زد ...

...

..

.

لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد ...

درخواست حذف این مطلب

ب

تنهاییم

تا نوک مدادت آمده بود

اگر می نوشتی ام...

اگر می نوشتی ام!



پ.ن: هم عنوان و هم متن از محمدعلی بهمنی است.

از یادداشت ها...

درخواست حذف این مطلب

از جمله درد ها این است که وقتی از ایستگاه حرم سوار مترو می شوم و راه می افتم سمت خانه، به مرور حال و هوای چهره ها عوض می شود.
فقر و تفاوت سطح فرهنگی از جوارح صورت ِ مردم پایین بیرون می زند. حتی اگر آن هایی که پیشرفتی داشته اند و پول بیشتری دارند بخواهند به سبک بالایی ها لباس بپوشند و آرایش کنند اغلب با درجه ای از ناشی گری این کارها را انجام می دهند که باز هم می شود به راحتی فهمید اص این آدم، یک آدم فقر کشیده است ولو آنکه پول زیادی ج آن لباس ها و آرایش ها کرده باشند ...
حالا بعد از سه سال اگر چشم هایم را ببندند و در خط یک ، در ایستگاهی نامعلوم مرا سوار مترو کنند ، با نگاه به جمعیت غالب میتوانم مکان تقریبی را حدس بزنم ...
و خب می دانی؟ غمی ست خودش این تفاوت...




داشتم این ها را برایش می گفتم که گفت:
" چهارسال بهشت زهرا درس خواندنت کفاره ی چهار سال سعادت آباد درس خواندنت است ..."
گفتم فکر کرده ای چه تفاوتی دارد به حال من؟ چهار سال از آن حجم بی دردی درد کشیدم، حالا از این حجم زیاد درد، درد میکشم ... درد هم کفاره دارد توی دم و دستگاه خدا؟